همین چند دقیقه پیش زمین لرزید. حوله ی حمام پوشیده بودم. به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که بلند شم یه لباس درست حسابی بپوشم که اگر زلزله جدی شد و رفتم زیر آوار با یه لباس آبرومند بیرونم بیارند. بعد فکرم رفت به سمت این مسئله که زندگی چقدر عجیبه؛ این همه درحال حرص و جوش خوردن درباره ی زندگی روزمره هستیم اونوقت یه زلزله میتونه بیاد و فاتحه. دیگه فرقی نمیکنه که چقدر و برای چی ساعتها از عمرمون رو استرس داشتیم. همه ی این افکار شاید چند ثانیه هم طول نکشید. اما بسیار لازم هست همچین یادآوری هایی. اکثر ما خیلی مادی گرا شدیم. گذشت اون دوران که بر سر جوی می نشستند و تفکر میکردند گذر عمر میدیدند...یا به این نتیجه می رسیدند که به دنیا دل نبند که عروس صد داماد است... اما این روزها بر زبان آوردن این افکار هم میتونه باعث تمسخر آدم بشه.
مساله ی دیگر هم اینکه الان دوباره یاد دوران کودکی تا پیش دانشگاهی م افتادم که به صورت سیری ناپذیر کتاب میخوندم. چقدر اطلاعاتم نسبت به سنم بالا بود. اما از پیش دانشگاهی مجبورم کردند که بشینم و کتابهای تاریخ گذشته ی مدرسه رو بخونم و خودم رو یک بعدی کنم و مغزم رو طبقه بندی کنم و خلاصه خلاقیت و توان تفکرم رو بکشم. الان هم که باید بشینم آناتومی و فیزیو و جنین و چمیدونم این مزخرفات رو حفظ کنم. شاید یه جورایی بهتر بود اگر در دوران قبل از به وجود اومدن مدرسه به دنیا میومدیم...نه اینکه علاقه ای به کشاورزیو دامداری یا خانه داری داشته باشم؛ اما حداقل ممکن بود برای فکر کردن مستقل می بودم. شابد.
