امشب مثلا میخواستم درس بخونم. درس نخوندم اما؛ یکی دوتا از دفتر خاطراتم رو از زیر کتابهای کتابخونه م در اوردم و خاطرات 6-7 سال پیش رو خوندم. اگه بخوام احساساتم رو توصیف کنم باید بگم وحشت زده شدم. بعضی جاها خجالت زده هم شدم. کلا این روزا با دیدن آثار کارهای قبل و خاطراتم زیاد دارم خجالت زده میشم. متعجب هم شدم. مطمئنم وقتی داشتم این خاطرات رو مینوشتم فکر میکردم در آینده با خوندن این اراجیف احساسات خیلی خوبی بهم دست میده...مثلا سعی میکردم در نهایت باکلاسی هم بنویسم! ولی نتیجه مثل دست نوشته های یه آدم عامی نیمه باسواد در اومده...!

خوندن این خاطره ها باعث بیشتر گیج شدنم شد...کلا این روزا با خودم در حال کلنجار رفتنم. مثل خیلیای دیگه فکر کنم. نمیدونم کی هستم. خودمو نمیشناسم. با خوندن این خاطره ها هم وضعیتم بدتر شد. اصلا فکر نمیکردم خاطره نویس خود من بوده...یا دست من بوده که خودکارو رو کاغذ لغزونده و این نوشته ها رو نوشته. فهمیدم که اون موقع هم خودمو نمیشناختم. الان هم خود اون موقعم رو نمیشناسم. اصلا نمیدونم برای چی دارم زندگی میکنم. هدفم چیه. اصلا چرا ما محکوم به زندگی شدیم؟؟ دیشب همدردی کردم با کاراکتر یکی از کتابای پائولو کوئلیو وقتی با خودش میگفت اگر بمیریم جتی شاید خدا از ما عذرخواهی کنه از این که مجبورمون کرده توی این دنیا زندگی کنیم...

گیجم. گیج گیج. بر اساس خاطراتم شرایط بدتر از این هم داشتم...وقتی که بزرگترین آرزوم آرزوی مرگم بوده...از خودم بدم میومده...الان اون روزا محو هستن برام. فکر کنم خیلی تلاش کردم که خاطرات بد رو از ذهنم پاک کنم. ولی فقط فشارشون دادم زیر...زیر لایه های ذهنم. و فکر کنم گیج و منگ بودن الانم نتیجه ی همین خاطرات بد لاینحله...یه دستنوشته پیدا کردم لای همین دفتر خاطرات. احتمالا مال سال کنکورم بوده. به صورت مثلا ادبی خفقانم رو توصیف کردم...این که نمیتونم نفس بکشم ولی غریزه مجبورم میکنه اندک هوای گندیده ی اطراف رو به ریه هام بکشم. خیلی وقته مشکل دارم. خیلی. مدارکشم موجوده!!

من یه پوسته م. یه بدن فقط. اگر روحی هم داشته باشم خیلی سوال بی پاسخ داره که عذابش میده. ولی اونقدر دارم میدوم دنبال فرمایشات مزخرف بدنم که دیگه نمیتونم چیزی زیر این پوسته رو کشف کنم. ای کاش میمردم و با مرگم همه چیز تموم میشد. ولی نمیشه ظاهرا. محکومیم. محکوم به زیستن اجباری. کی جرات داره دم بزنه از غیرعادلانه بودنش؟ 

خفقان...خفقان... و من که بسیار اندوهگینم.



  

نویسنده : سما ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٩