فکر میکردم باید حتما حرفی برای گفتن داشته باشم تا بیام اینجا بنویسم. ولی دیدم که تاحالا هم که همچین مطالب با فکری ننوشته بودم...پس به این نتیجه رسیدم که اگه بیام اینجا نوشتنم میگیره. پس اومدم.
دارم فکر میکنم از کجا شروع کنم؛ میتونم از بلندی های بادگیر شروع کنم. دوستش نداشتم. اقرار میکنم من کتابهای رمانتیک شاد و شنگول (به هیچ وجه منظورم رمانهای مضحک عاشقانه ی ایرانی نیست؛ آثار فاخر مد نظرمه) رو بیشتر دوست دارم تا این مدلیش رو. البته با توجه به نحوه ی زندگی سخت امیلی برونته چیز بهتری هم نمیشه انتظار داشت. خودم توقع داشتم تا حدی مثل جین ایرِ خواهرش باشه (جین ایر رو دوست داشتم)؛ ولی نبود. اگه خودمو میذاشتم جای شخصیتاش، مثل کاترین (هم مادر هم دختر)، احتمالا میشد عبرت های زیادی گرفت و قدر زندگی و عافیت و پدر و مادر خوب و زندگی مدرن و این چیزا رو دونست، ولی من حوصله ی این کارها رو ندارم...!پس چندان عبرتی هم از خوندن کتاب نگرفتم. اصلا کی گفته باید از کتاب عبرت گرفت؟!احتمالا توی کتابهای مدرسه همچین چیزی رو دیده م!!
چیز دیگه ای که الان به فکرم رسید همینه که حوصله ی خیلی چیزها رو ندارم. یادم نمیاد که از قبلا همینجوری بودم یا جدیدا کم حوصله شدم. ولی میدونم که خیلی بده آدم حوصله ی انجام دادن کارهای مهمش رو نداشته باشه.
و آخرین مطلب اینکه جدیدا فهمیدم که چقدر احمقم و چقدر ساده گول میخورم. این یکی رو دیگه عمرا تعریف کنم. اصلا تعریف کردنی نیست. عبرت گرفتنیه! و من عبرتم رو گرفتم که هرچیزی رو به این راحتی قبول نکنم... حتی از کسایی که فکر میکنم مثلا بهم نزدیکن.
چقدر خوبه که تعطیل شدم. تازه فکرم باز شده...تازه میتونم بفهمم -سعی کنم بفهمم- که دور و اطرافم چی میگذره. چیکار میکنم، چیکار میکردم و چیکار میخوام بکنم. و این هم البته در صورتیه که چند دقیقه بشینم و در حقیقت تفکر کنم؛ که اقرار میکنم که خیلی پیش نمیاد. فکر های مزاحم زیادن دور و برم؛ فکرهای مسخره، واهی، شایدم به عبارتی شرم آور. دست خودم نیست راستش، خیلی تلاش میکنم افکارم رو کنترل کنم و به اون چیزی که مهمه و باید، فکر کنم. البته وقت هست هنوز. یکی دو هفته ای وقت دارم که افکارم رو جمع و جور کنم. خدا کنه موفق بشم.
تعطیلات ترم خوبه، تنها بدیش اینه که آدم از بعضی نمره هاش خبر نداره. یه امتحانم رو بد دادم؛ خدا کنه پاسش کنم. اگه فکر این نبود خیالم راحتتر بود.
احساس میکنم یه کم دارم خودم میشم. از دیروز شروع شد؛ وقتی که مامان بلندی های بادگیر امیلی برونته رو برام اورد و من هم مثل قبلنا روی تختم دراز کشیدم و رفتم زیر پتو و پشتم رو به بالش تکیه دادم و شروع کردم به خوندنش و چند ساعت به همین حالت موندم. چقدر خودم شده بودم. چقدر دلم تنگ شده بود برای این حالت آرامش لذت بخش. برای خوندن یه کتاب غیر درسی بدون عذاب وجدان. چه لذتی داشت. چقدر من راحت به آرامش میرسم! من عاشق کتاب خوندنم.
چند روز پیش خوردم زمین پای چپم ضربه دید. بهتر شد نرفتم دکتر. الان هنوز یه کم درد میکنه. تو این فکرم که یه دکتر برم بد نیست. فردا هم میخوام برم دندونپزشک که آخرین دندون عقلم رو بکشم. خسته شدم بسکه دندون دراوردم!!هیچ کس تو خانواده 4تا دندون عقلش در نیومده!شانس منه دیگه!
هنوز در اعماق وجودم- شایدم کمی بالاتر- یه رازهایی، یه پیچیدگی هایی هست که به بیان نمیان. ای کاش حل میشدن. ای کاش یه کسی میومد و بدون اطلاع خودم حلشون میکرد. ای کاش...!
