سلام... راستش امروز نميخوام درباره ی  بهار و عيد حرف بزنم... نميخوام درباره ی خريد عيد و آجيل و عيدی حرف بزنم... نميخوام درباره ی آب شدن برفها و جون گرفتن درختها و صدای جيک جيک گنجشکها و در اومدن شکوفه ها حرف بزنم... نه بارون بهاری٬ نه ديد و بازديد عيد٬نه جيغ و داد لحظه ی تحويل سال٬ هيچ کدومشون... آخه ميدونم درباره ی همه ی اينها به اندازه ی کافی شنيديد...  همه شون رو الان داريد تجربه ميکنيد... 

بعضی وقتا بهتره در مورد بعضی چيز ها حرف نزد... بعضی وقتا بهتره فقط دربارشون فکر کرد... فقط فکر کرد...مگه نه؟؟؟

 

                                                

 

 

 



  

نویسنده : سما ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤



خانوم کوچولو دلش گرفته بود... از زمين و زمان بدش ميومد... نميدونست ناراحتيش رو سر کی خالی کنه... فقط دلش می خواست يه جايی وايسه و فرياد بزنه.. به هر چيزی و هر کسی بد بگه... گريه کنه...داد بزنه... اگه يه نفر هم يه چيزی بگه اون قدر سرش جيغ بزنه که از به دنيا اومدن خودش هم يشيمون بشه...! دلش می خواست بره يه جای دور که ديگه هيچ کس ديگه ای نباشه... اون قدر گريه کنه تا خالی بشه... سر خدا داد بزنه... آخه از خدا هم دلخور بود... خودش هم٬ نمی دونست واسه ی چی... يعنی می دونست٬ ولی نمی خواست بهش فکر کنه... آخه يه جورايی خنده اش می گرفت...

دوست خانوم کوچولو اومد ييشش نشست... دونه های اشک رو توی چشمای خانوم کوچولو ديد و دلش گرفت... دست کرد توی جيبش و يه دونه شکلات اورد بيرون و به خانوم کوچولو گفت: اگه به خاطر اين شکلات اينهمه از من ناراحتی٬ بيا.. من نمی خوامش... واسه ی خودت...

خانوم کوچولو آروم  شکلات رو از دست دوستش گرفت و بازش کرد... يه کمی فکر کرد.. بعدش بدون اينکه چيزی بگه شکلات رو نصف کرد و به دوستش داد... دوست خانوم کوچولو خنديد و شکلات رو ازش گرفت... حالا خانوم کوچولو ديگه ناراحت نبود ... حتی فکر می کرد که اين شکلات حتی از قبلش هم شيرين تره!!  

 

                                                           

 

 



  

نویسنده : سما ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤