همین چند دقیقه پیش زمین لرزید. حوله ی حمام پوشیده بودم. به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که بلند شم یه لباس درست حسابی بپوشم که اگر زلزله جدی شد و رفتم زیر آوار با یه لباس آبرومند بیرونم بیارند. بعد فکرم رفت به سمت این مسئله که زندگی چقدر عجیبه؛ این همه درحال حرص و جوش خوردن درباره ی زندگی روزمره هستیم اونوقت یه زلزله میتونه بیاد و فاتحه. دیگه فرقی نمیکنه که چقدر و برای چی ساعتها از عمرمون رو استرس داشتیم. همه ی این افکار شاید چند ثانیه هم طول نکشید. اما بسیار لازم هست همچین یادآوری هایی. اکثر ما خیلی مادی گرا شدیم. گذشت اون دوران که بر سر جوی می نشستند و تفکر میکردند گذر عمر میدیدند...یا به این نتیجه می رسیدند که به دنیا دل نبند که عروس صد داماد است... اما این روزها بر زبان آوردن این افکار هم میتونه باعث تمسخر آدم بشه.
مساله ی دیگر هم اینکه الان دوباره یاد دوران کودکی تا پیش دانشگاهی م افتادم که به صورت سیری ناپذیر کتاب میخوندم. چقدر اطلاعاتم نسبت به سنم بالا بود. اما از پیش دانشگاهی مجبورم کردند که بشینم و کتابهای تاریخ گذشته ی مدرسه رو بخونم و خودم رو یک بعدی کنم و مغزم رو طبقه بندی کنم و خلاصه خلاقیت و توان تفکرم رو بکشم. الان هم که باید بشینم آناتومی و فیزیو و جنین و چمیدونم این مزخرفات رو حفظ کنم. شاید یه جورایی بهتر بود اگر در دوران قبل از به وجود اومدن مدرسه به دنیا میومدیم...نه اینکه علاقه ای به کشاورزیو دامداری یا خانه داری داشته باشم؛ اما حداقل ممکن بود برای فکر کردن مستقل می بودم. شابد.
امروز دوتا امتحان دارم. تا الان که صبحه نخوابیدم. خیلی خوابم میاد...فایده ی چندانی هم نداشت این همه بیداری. این یادداشتو نوشتم که دیگه از این به بعد شب تا صبح بیدار نمونم...هر کاری میخوام بکنم ولی تا ساعت 2 دیگه تموم کنم....وااااااای خدا چقدر حالم بده...باید تا 12 هم تحمل کنم!مگر خدا کمک کنه...
پی نوشت در شب: جفت امتحانامو خوب ندادم. حالا تو فکرم که شاید واقعا آی کیوم پایینه!! شایدم کلا روش درس خوندنم اشتباهه. نمیدونم هرچی هست حالم خیلی گرفته س. بیچاره این مملکت که من قراره دکترش بشم. دیگه نمیدونم چیکار کنم. هوووووووووووف.
من سعی کرده ام که از این دسته آدمها نباشم که به صرف یکی دوتا تجربه ی نه چندان خوب درباره ی مسائل چند بعدی حکم کلی میدهند. مثلا چون یکی دوتا آدم بد به تورش خورده سریع به این نتیجه برسد که "همه ی مردها بدند" یا مثلا "همه ی ایرانیها دزدند." میدانم که خیلی چیزها در این دنیا نسبی ست. اما نتیجه ای که جدیدا به آن رسیده ام و به آن فکر میکنم این هست که هیچ دوستی به انسان و مشکلاتش اهمیت نمی دهد. شاید برای من تا حدودی هم درست باشد چون مدتی است که هر چه فکر می کنم دوستی اطراف خودم نمی بینم. آری؛ هستند افرادی که دوست من محسوب میشوند و یا تا مدتی فکر می کردم دوست صمیمی ام هستند، اما نبودند. از کجا فهمیدم؟ از آنجا که در مواقع سختی هیچ کدام از این تعداد انگشت شمار که فکر می کردم دوست صمیمی ام محسوب می شوند پیشم نبودند. هروقت هم که مشکلی دارم و نیاز به کسی داشته ام که برایش درددل کنم هیچ گوش شنوایی نداشته ام. دلم مدت هاست که پر از غصه است اما کسی نبوده که قسمتی از بار این غصه هایم را با حداقل تلاش ممکن، یعنی گوش دادن، سبک کند.
تا جایی هم که یادم می آید زندگی ام همینطور بوده است. یا کاملا تنها بوده ام، یا افراد کم ارزش و خودخواهی اطرافم بوده اند که من را برای گوش دادن به داستانهای مضحک خودشان یا کلاس گذاشتن برایم میخواستند؛ یا کسانی بوده اند که اینگونه نبودند، فقط روحیه شان با من سازگاری نداشت. افراد تا حدودی مناسب هم بوده اند یکی دوتا، ولی در سختی هایم شانه خالی کرده اند و کنارم نبوده اند. همزاد نداشته ام هیچ وقت. دردم را همیشه در دلم ریخته ام.
این را هم فهمیده ام که اگر کسانی باشند که ذره ای به مشکلاتم اهمیت می دهند، خانواده ام است. خانواده ی فوق العاده ای دارم. هیچ وقت مشکل خیلیها را نداشته ام که میگویند مارا درک نمیکنند. ولی به دلیل نزدیکی و وابستگی زیاد ما به هم و اینکه به دلیل اهمیت زیادی که به من میدهند کافیست دهان باز کنم که تا مدت ها نگران باشند و راه حل ارائه دهند. آدم به کسی نیاز دارد که دوستش باشد. ای کاش بود همچین کسی. ای کاش داشتم. کسی که تا نیاز به همصحبت داشتم بگویم الان تلفن میزنم یا ایمیل میزنم به فلانی و حداقلش این است که به حرفم گوش می دهد و با خنده ام می خندد و با گریه ام اشک میریزد و از حرف زدن با او معذب نیستم. ولی جای فلانی برای من نقطه چین است. دوست داشتم که کسی بود که مثلا از کودکی با من دوست بود. حالا پسر یا دختر بودنش هم مهم نبود. ولی وجود نداشته همچین شخصی. به اصطلاح دوستان کنونی ام هم مثلا یا به ایمیلهایم جواب نمیدهند، یا به زور جوابی میدهند و کلا کسی نیست که اهمیت بدهد. بهترین دوست کنونی ام در غم و شادی هایم آیپاد عزیزم است و دیگر هیچ.
هفته ی پیش مادربزرگم فوت کرد. تنها مادربزرگم که تا حدود زیادی هم وابسته بودیم و دیگر نیست. دروغ نگویم تا حدودی هم به حالش غبطه می خورم. اگر بنا بود آدم ها به محض این که آرزوی مرگ کنند بمیرند من تا به حال هفت کفن پوسانده بودم. فکر میکنم مدت هاست افسرده شده ام ولی یاد گرفته ام که صورتک لبخندزنی برای خودم درست کنم. همیشه میخندم ولی در درون می گریم. خیلی وقت هست اینجوریم. پیش بقیه هیچ وقت خودم نیستم. بعضی ها میپرسند چطور است که در سخت ترین شرایط میخندم. علتش همان است که عادت کرده ام نزد دیگران غم هایم را با خنده بپوشانم. خنده ام خنده ی شادی نیست، پنهان کردن عصه ی درونم است.
الان برایم این سوال پیش آمد که چرا این حرفهای خصوصی را در مثلا یک دفتر خاطرات نمینویسم؟ فکر کنم اول چون تایپ کردن آسان تر هست؛ دوما فکر کنم در ناخودآگاهم دنبال یک شخص مجازی می گردم که با من همدردی کند. فعلا که نه حقیقی اش پیدا شده نه مجازی ش. فقط خداست. که باید وقت بگذارم او را بشناسم. هنوز به آن درجه هم نرسیده ام.
پ.ن.1. عنوان چندان ربطی به مطلب ندارد. همینجوری به ذهنم رسید و دلم نیامد ازش استفاده نکنم.
پ.ن.2. در این نوشته سعی کرده ام که فعل ها را نشکنم و تا جایی که میتوانم با فارسی صحیح بنویسم تا ببینم آیا بهتر می شود؟! هنوز به نتیجه نرسیده ام.
امشب مثلا میخواستم درس بخونم. درس نخوندم اما؛ یکی دوتا از دفتر خاطراتم رو از زیر کتابهای کتابخونه م در اوردم و خاطرات 6-7 سال پیش رو خوندم. اگه بخوام احساساتم رو توصیف کنم باید بگم وحشت زده شدم. بعضی جاها خجالت زده هم شدم. کلا این روزا با دیدن آثار کارهای قبل و خاطراتم زیاد دارم خجالت زده میشم. متعجب هم شدم. مطمئنم وقتی داشتم این خاطرات رو مینوشتم فکر میکردم در آینده با خوندن این اراجیف احساسات خیلی خوبی بهم دست میده...مثلا سعی میکردم در نهایت باکلاسی هم بنویسم! ولی نتیجه مثل دست نوشته های یه آدم عامی نیمه باسواد در اومده...!
خوندن این خاطره ها باعث بیشتر گیج شدنم شد...کلا این روزا با خودم در حال کلنجار رفتنم. مثل خیلیای دیگه فکر کنم. نمیدونم کی هستم. خودمو نمیشناسم. با خوندن این خاطره ها هم وضعیتم بدتر شد. اصلا فکر نمیکردم خاطره نویس خود من بوده...یا دست من بوده که خودکارو رو کاغذ لغزونده و این نوشته ها رو نوشته. فهمیدم که اون موقع هم خودمو نمیشناختم. الان هم خود اون موقعم رو نمیشناسم. اصلا نمیدونم برای چی دارم زندگی میکنم. هدفم چیه. اصلا چرا ما محکوم به زندگی شدیم؟؟ دیشب همدردی کردم با کاراکتر یکی از کتابای پائولو کوئلیو وقتی با خودش میگفت اگر بمیریم جتی شاید خدا از ما عذرخواهی کنه از این که مجبورمون کرده توی این دنیا زندگی کنیم...
گیجم. گیج گیج. بر اساس خاطراتم شرایط بدتر از این هم داشتم...وقتی که بزرگترین آرزوم آرزوی مرگم بوده...از خودم بدم میومده...الان اون روزا محو هستن برام. فکر کنم خیلی تلاش کردم که خاطرات بد رو از ذهنم پاک کنم. ولی فقط فشارشون دادم زیر...زیر لایه های ذهنم. و فکر کنم گیج و منگ بودن الانم نتیجه ی همین خاطرات بد لاینحله...یه دستنوشته پیدا کردم لای همین دفتر خاطرات. احتمالا مال سال کنکورم بوده. به صورت مثلا ادبی خفقانم رو توصیف کردم...این که نمیتونم نفس بکشم ولی غریزه مجبورم میکنه اندک هوای گندیده ی اطراف رو به ریه هام بکشم. خیلی وقته مشکل دارم. خیلی. مدارکشم موجوده!!
من یه پوسته م. یه بدن فقط. اگر روحی هم داشته باشم خیلی سوال بی پاسخ داره که عذابش میده. ولی اونقدر دارم میدوم دنبال فرمایشات مزخرف بدنم که دیگه نمیتونم چیزی زیر این پوسته رو کشف کنم. ای کاش میمردم و با مرگم همه چیز تموم میشد. ولی نمیشه ظاهرا. محکومیم. محکوم به زیستن اجباری. کی جرات داره دم بزنه از غیرعادلانه بودنش؟
خفقان...خفقان... و من که بسیار اندوهگینم.
چقدر بد بودن آسونه. چقدر اهمیت ندادن آسونه. چقدر دوست داشتن آسونه. چقدر چاق شدن آسونه. چرا همه ی چیزهای بد آسونند؟ چرا خوب بودن و خوبی کردن و لاغر شدن و مورد توجه قرار گرفتن و دوست داشته شدن اینقدر سختند؟
اگه میدونستم نمیپرسیدم.
همین.
سخنرانی منسوب به کورت ونه کوت در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه MIT
خانمها، آقایان فارغ التحصیل سال 1997، لطفا کرم ضد آفتاب بمالید!
اگر میخواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم. خواص مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. اینک این نصایح را خدمتتان عرض میکنم.
قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، وللش! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکسهای جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید. آن طور که تصور می کردید هم چاق نبودید.
نگران آینده نباشید. یا اگر خواستید باشید، ولی این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر. مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله ی نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل باعث میشوند ناگهان نسبت به همه چیز بدبین شوید!
هر روز یکی از کارهایی که از آن وحشت دارید را انجام بدهید.
آواز بخوانید.
با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.
نخ دندان بکار ببرید.
عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و سر انجام، خودتان هستید که با خودتان مسابقه میدهید.
تعریفهایی که از شما میشود را به خاطر بسپارید . ناسزاها را فراموش کنید. اگر موفق به انجام این کار شدید، راهش را به من هم نشان بدهید.
نامه های عاشقانه ی قدیمی را نگه دارید. صورت حسابهای بانکی و قبضها را دور بیاندازید.
نرمش کنید.
اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالبترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگیشان چه کنند. برخی از جالبترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمیدانند.
تا میتوانید کلسیم مصرف کنید. با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد.
ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید. ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید. هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان تبریک بگویید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید. انتخابهای شما بر پایه ی احتمال 50 درصد بوده، همانطور که مال همه بوده.
از بدن دار بودن خود لذت ببرید. هرجور که میتوانید از آن استفاده کنید. از آن یا از آنچه مردم درباره ی آن فکر میکنند نهراسید. زیرا این بهترین وسیله ای است که شما تا همیشه صاحب آن خواهید بود.
برقصید. حتی اگر جز اطاق نشیمن خود، جایی برای آن ندارید.
دستورالعملها را تا بخوانید، حتی اگر به آنها عمل نمی کنید.
از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آنها این است که بشما بقبولانند که زشتید.
در شناخت پدر و مادر خود بکوشید. هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشید. آنها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به داد شما خواهند رسید.
به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید. برای پل زدن میان اختلافهای جغرافیایی و روشهای زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.
یک بار در نیویورک زندگی کنید، اما پیش از آنکه شما را سخت کند، ترکش کنید. در کالیفرنیای شمالی هم یکبار زندگی کنید، ولی قبل از اینکه بیش از حد نرمتان کند ترکش کنید.
سفر کنید.
برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمتها صعود می کنند، سیاستمداران کلک میزنند، شما هم پیر میشوید. و آنگاه که شدید، در تخیلتان تصور می کنید که وقتی جوان بودید قیمتها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگترهایشان احترام میگذاشتند.
به بزرگترها احترام بگذارید.
توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید. شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.
خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها میشود.
دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آنها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید. نصیحت ، گونه ی دیگر غم غربت است. ارائه ی آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره ی آن به قیمتی بالاتر از آنچه ارزش دارد، است.
اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید.
اگر از اکثر کسانی که به هر صورتی موفق تلقی میشن ببرسید، میگن از کودکیشون اون استعداد یا علاقه رو نشون دادند. اگه مخترع بزرگی هستن، میگن از بچگی دوست داشتن همه چیز رو باز و بسته کنن. اگه تنیسور موفقی هستن، از ۵ سالگی راکت دست گرفتن. اگه شطرنج باز ماهرین، از ٣ سالگی با باباشون شطرنج بازی میکردن. اگه پروفسور باسوادی هستن، از بچگی کتابهای علمی از دستشون نمی افتاده. حالا کودکی هیچی، حداقل تا ١٩-٢٠ سالگیشون یه استعدادی رو نشون دادن. همین باعث میشه من از خودم نا امید بشم. الان تقریبا ٢٠ سالم شده اما هیچ وقت در زمینه ی خاصی از خودم استعداد خاصی نشون ندادم. معدلم اکثرا خوب بود، یه مدتی بسکتبال بازی میکردم، زبان دوم خوندم، کتاب زیاد خوندم؛ ولی هیچ وقت جوری نبودم که با تحسین نگام کنن و بگن این بچه تو فلان زمینه واسه خودش کسی میشه. یعنی در حقیقت پیش زمینه ی آدم موفق و معروف بودن رو ندارم.
از بچگی یادم میاد که فکر میکردم خیلی خاصم. فکر میکردم که اتفاقهایی که برام پیش میاد یا کارایی که میکنم فقط مخصوص خودمه؛ اما از وقتی شروع کردم به بازگو کردنشون با دوستام و وقتی فهمیدم که اونها هم عینا همینجورین در حقیقت خوشحال شدم. فکر کردم مشکلی نیست و همه همینجورین. اما الان خوشحال نیستم. الان هست که میفهمم من معمولیم. خیلی معمولی. یه آدم مثل بقیه. با یه زندگی عادی و تیپیک در پیش رو و بعد هم مرگ. شاید خیلی ها؛ خیلی ها و تقریبا همه اصلا اسم من به گوششون نخوره. و این من رو ناراحت میکنه. شعار بدیم؟ هرکس سرنوشتش دست خودشه؟ کمی تلاش و بعد موفقیت؟ فکر نمیکنم. حقیقت اینه؛ من و خیلیای دیگه معمولی و گمنام هستیم و معمولی و گمنام هم خواهیم ماند. حقیقت. حقیقتی تلخ.
استانبول که بودیم، رفتیم بازدید یه جای تاریخی به اسم قلعه ی دختر. عمارت نه چندان بزرگی بود که روی صخره مانندی روی آب ساخته شده بود و از چهار طرف با آب محصور بود. ماجراش هم از این قرار بود که سالها پیش یکی از پادشاهان عثمانی خواب دیده بوده که ماری به دخترش نیش میزنه و باعث مرگش میشه. پادشاه هم با دیدن این خواب ترسیده بوده و دستور داده بود که این قلعه رو روی آب بنا کنند تا دخترش در آن زندگی کنه و از گزند مار و سایر موجودات خشکی در امان بمونه. خلاصه قلعه رو میسازند و شاهزاده خانم و ندیمه هاش مدتی در اون زندگی میکنن. دخترک یک روز هوس میوه میکنه و از پدرش میخواد براش میوه بفرستند. پدرش هم ظرف میوه رو فراهم میکنه و برای دخترش میفرسته، بی اطلاع از اینکه ماری توی سبد پنهان شده بوده. وقتی دختره خواسته میوه بخوره مار از سبد بیرون اومده و شاهزاده رو نیش زده و نهایتا خواب پدرش به حقیقت میپیونده.
برام داستان جالبی بود. مثل یکی از افسانه های هزار و یک شب بود و جالبتر اینکه یکی از المان های داستان-یعنی قلعه- رو هم با چشم خودم میدیدم. اول از همه به اون شاهزاده فکر کردم که به خاطر خواب پدرش توی یه قلعه وسط آب حبس شده بوده. فکر میکردم که اصولا کار پدرش درست بوده؟ اصلا به دختره حق انتخاب داده بودن؟! اگه من جای دختره بودم میرفتم تو اون قلعه؟ به هرحال خطر نیش مار تا حدودی توی قلعه هم بوده. حالا چه از این راهی که اتفاق افتاد چه از راههای دیگه. بعد فکر اینو کردم که حالا داستان رو بیخیال؛ چقدر جالب میشد اگه من توی این قلعه زندگی میکردم. یا مثلا توی یه کلبه وسط یه جنگل بکر. کلا هرجایی دور از مردم. توی زمانهای قدیم. با کسی که دوستش داشتم؛ و تا آخر عمر اونجا زندگی میکردم. یا نه؛ مثل رویاهای کودکی، یه شاهزاده یا پادشاه خوش قیافه(!) تصادفا اونجا پیدام میکرد و به قصرش میرفتم و ملکه میشدم و تا آخر عمر با عشق و توی زر و زیور زندگی میکردم!! مثل داستانای والت دیزنی.
ولی حقیقت اینه که واقعیت مثل داستانهای والت دیزنی نیست. مثل پایان غم انگیز داستان اون شاهزاده خانم ترک. ولی اگر بند از پای خیال برداری تا کجاها که پرواز نمیکنه...هرچقدر هم که مضحک باشه و غیر قابل اتفاق در دنیای واقعی باز هم خوشحالم که آدم توانایی خیال پردازی داره. و بعضی وقتا فکر میکنم چقدر بده که هرچی آدم بزرگتر میشه واقع گراتر میشه!! من خود کودکی م رو بیشتر دوست داشتم. وقتی که میتونستم شاهزاده باشم، ملکه بشم، فرشته ها رو ببینم، توی قصری وسط ابرها زندگی کنم...اونجا که محدویتی نداشتم...
من، ملکه ی سرزمینهای خیال!
فکر میکردم باید حتما حرفی برای گفتن داشته باشم تا بیام اینجا بنویسم. ولی دیدم که تاحالا هم که همچین مطالب با فکری ننوشته بودم...پس به این نتیجه رسیدم که اگه بیام اینجا نوشتنم میگیره. پس اومدم.
دارم فکر میکنم از کجا شروع کنم؛ میتونم از بلندی های بادگیر شروع کنم. دوستش نداشتم. اقرار میکنم من کتابهای رمانتیک شاد و شنگول (به هیچ وجه منظورم رمانهای مضحک عاشقانه ی ایرانی نیست؛ آثار فاخر مد نظرمه) رو بیشتر دوست دارم تا این مدلیش رو. البته با توجه به نحوه ی زندگی سخت امیلی برونته چیز بهتری هم نمیشه انتظار داشت. خودم توقع داشتم تا حدی مثل جین ایرِ خواهرش باشه (جین ایر رو دوست داشتم)؛ ولی نبود. اگه خودمو میذاشتم جای شخصیتاش، مثل کاترین (هم مادر هم دختر)، احتمالا میشد عبرت های زیادی گرفت و قدر زندگی و عافیت و پدر و مادر خوب و زندگی مدرن و این چیزا رو دونست، ولی من حوصله ی این کارها رو ندارم...!پس چندان عبرتی هم از خوندن کتاب نگرفتم. اصلا کی گفته باید از کتاب عبرت گرفت؟!احتمالا توی کتابهای مدرسه همچین چیزی رو دیده م!!
چیز دیگه ای که الان به فکرم رسید همینه که حوصله ی خیلی چیزها رو ندارم. یادم نمیاد که از قبلا همینجوری بودم یا جدیدا کم حوصله شدم. ولی میدونم که خیلی بده آدم حوصله ی انجام دادن کارهای مهمش رو نداشته باشه.
و آخرین مطلب اینکه جدیدا فهمیدم که چقدر احمقم و چقدر ساده گول میخورم. این یکی رو دیگه عمرا تعریف کنم. اصلا تعریف کردنی نیست. عبرت گرفتنیه! و من عبرتم رو گرفتم که هرچیزی رو به این راحتی قبول نکنم... حتی از کسایی که فکر میکنم مثلا بهم نزدیکن.
چقدر خوبه که تعطیل شدم. تازه فکرم باز شده...تازه میتونم بفهمم -سعی کنم بفهمم- که دور و اطرافم چی میگذره. چیکار میکنم، چیکار میکردم و چیکار میخوام بکنم. و این هم البته در صورتیه که چند دقیقه بشینم و در حقیقت تفکر کنم؛ که اقرار میکنم که خیلی پیش نمیاد. فکر های مزاحم زیادن دور و برم؛ فکرهای مسخره، واهی، شایدم به عبارتی شرم آور. دست خودم نیست راستش، خیلی تلاش میکنم افکارم رو کنترل کنم و به اون چیزی که مهمه و باید، فکر کنم. البته وقت هست هنوز. یکی دو هفته ای وقت دارم که افکارم رو جمع و جور کنم. خدا کنه موفق بشم.
تعطیلات ترم خوبه، تنها بدیش اینه که آدم از بعضی نمره هاش خبر نداره. یه امتحانم رو بد دادم؛ خدا کنه پاسش کنم. اگه فکر این نبود خیالم راحتتر بود.
احساس میکنم یه کم دارم خودم میشم. از دیروز شروع شد؛ وقتی که مامان بلندی های بادگیر امیلی برونته رو برام اورد و من هم مثل قبلنا روی تختم دراز کشیدم و رفتم زیر پتو و پشتم رو به بالش تکیه دادم و شروع کردم به خوندنش و چند ساعت به همین حالت موندم. چقدر خودم شده بودم. چقدر دلم تنگ شده بود برای این حالت آرامش لذت بخش. برای خوندن یه کتاب غیر درسی بدون عذاب وجدان. چه لذتی داشت. چقدر من راحت به آرامش میرسم! من عاشق کتاب خوندنم.
چند روز پیش خوردم زمین پای چپم ضربه دید. بهتر شد نرفتم دکتر. الان هنوز یه کم درد میکنه. تو این فکرم که یه دکتر برم بد نیست. فردا هم میخوام برم دندونپزشک که آخرین دندون عقلم رو بکشم. خسته شدم بسکه دندون دراوردم!!هیچ کس تو خانواده 4تا دندون عقلش در نیومده!شانس منه دیگه!
هنوز در اعماق وجودم- شایدم کمی بالاتر- یه رازهایی، یه پیچیدگی هایی هست که به بیان نمیان. ای کاش حل میشدن. ای کاش یه کسی میومد و بدون اطلاع خودم حلشون میکرد. ای کاش...!
